0



احمد ظاهر دور ازتو هرشب تا صحر
دور ازتو هرشب تا سحر، گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشدحاصلی،ازگریه ی بی حاصلم؟
چون سایه دوراز روی تو،افتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو، وای ازامیدباطلم
ازبس که با جان ودلم، ای جان ودل آمیختی
چون نکهت از آغوش گل، بوی توخیزد از گلم
لبریز اشکم جام کو،آن آب آتش فام کو؟
وآن مایع ی آرام کو، تا چاره سازدمشکلم
درکار عشقم یار دل، آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کاردل، وز کار دنیا غافلم
درعشق ومستی داده ام بود ونبودخویشتن
ای ساقی مستان بگو،دیوانه ام یا عاقلم؟
چون اشک میلرزد دلم ازموج گیسویی،رهی
با آنکه درطوفان غم،دریا دلم دریا دلم

source

Tajhaa

Author Tajhaa

More posts by Tajhaa

Join the discussion 4 Comments

Leave a Reply