0

خاطره یی به مذاق بعضی دوستان.
یک روز مرحوم احمد ظاهر با اصرار زیاد
پیهم می گفت بیا برویم پیش جفایی یک قهوه بزنیم
گفتم قهوه در کفتریاست، با جفایی چه کار داریم؟
(کفیتریای مرکز فرهنگی امریکا در کابل، جفایی که در آن مرکزکار می کرد)
گفت : نی هم کافی می خوریم (می نوشیم) هم جفایی را می بینیم …
اصرار زیاد کرد، بالآخره رفتیم پیش جفایی …
جفایی همان لحظه با کمره اش ته و بالا می رفت،
بعد از سلام علیکی علی الحساب تلفون را به دست احمد ظاهر داد و گفت
به نجیب رحیق هم زنگ بزن که بیاید، بسیار وقت است که درکش معلوم نیست …
اوهم فوراً با همان کمره یی که در دستش بود عکسش را گرفت،
من چون عکس گریز بودم نگذاشتمش عکسی از من بگیرد.
برخلاف من به جفایی گفتم تلفون را بگیر که من عکس ات را بگیرم، او در حالیکه پیش… More




Source

ahmadzahir

Author ahmadzahir

More posts by ahmadzahir

Leave a Reply