( ابراهـيم حارس و احمد ظاهـر جان ( ظاهـر ) !
در آن زمان صنف دهـم ليسه اى عالى حبيبيه بوديم ، اين عكس در قرغه گرفته شده ، بطرفِ را ست اين عكس ( آكارديونِ ظاهـر جان ) را مي بينيد ، يعنى ما بدون يكى از آلاتِ موسيقى خصوصاً آكارديون جايى نميرفتيم !
بيا كمى برايتان قصه كنم ، قصه هـاى من هـمه اش حقيقت است ، بدونِ كدام لاف و پَتاق و هـيچ ضرورتى هـم ندارم !
از خواندن هـاى ظاهـر جان دو سه خوادنش را زياد دوست داشتم ، كه البته با بسيار لطف و دهـانِ پُر خنده كه البته خنده اى مخصوصى داشت آن دو سه آهـنگ را برايم ميخواند ، و در آخر برايم ميگفت كه ( بچيم ) دِگه خواندن هـايم را دوست ندارى ؟
خواندن هـايي كه من خوش داشتم :
١ : مرا چون قطره اى اشكى ز چشم انداخُتى رفتى
تو هـم اى نازين قدرِ مرا ……..
تو… More




Source

ahmadzahir

Author ahmadzahir

More posts by ahmadzahir

Leave a Reply